الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

362

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

به سبب ايجاد او و مشعر قرار دادن او مشاعر و حواس و وسايل ادراك را ، شناخته مىشود كه آلت و وسيلهء درك براى او نيست [ و بدون اين وسايل عالِم و آگاه است ] ؛ و به قرار دادن او ضدّيّت را بين اشياء [ كه اجتماع آنها ضدّ با يكديگر ممكن نيست و وجود هر يك مقارن با عدم ديگرى است ] ، شناخته مىشود كه ضدّى براى او نيست ؛ و به مقارنت قرار دادن بين اشياء و آنها را قرين يكديگر و همنشين با هم قرار دادن ، شناخته مىشود كه قرينى براى او نيست . و در ادامهء همين خطبه آمده است : لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَ الحَرَكَةُ ، وَ كَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ ، وَ يَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ ، وَ يَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ ؟ إِذاً لَتَفاوَتَت ذاتُهُ ، وَ لَتَجَزَّأَ كُنهُهُ ، وَ لَامتَنَعَ مِنَ الأَزَلِ مَعناهُ . وَ لَكانَ لَهُ وَراءٌ إِذ وُجِدَ لَهُ أَمامٌ ، وَ لَاالتَمَسَ التَّمامَ إِذ لَزِمَهُ النُّقصانُ ، وَ إِذاً لَقامَت آيَةُ المَصنوعِ فيهِ ، وَ لَتَحَوَّلَ دَليلًا بَعدَ أَن كانَ مَدلولًا عَلَيهِ ، وَ خَرَجَ بِسُلطانِ الامتِناعِ مِن أَن يُؤَثِّرَ فيهِ ما يُؤَثِّرُ في غَيرِه . سكون و حركت بر او جارى نيست ، و چگونه جارى باشد بر او چيزى كه او خود آن را جارى كرده است ، و بازگردد به او چيزى كه او خود آن را ابداع فرموده است ، و حادث شود در او چيزى كه او خود آن را احداث كرده است ؟ در اين صورت [ و به فرض حصول اين معانىِ محال ] همانا ذات او [ كه منزّه از تفاوت و تركيب است ] تفاوت مىپذيرد ( گاه متحرّك و گاه ساكن مىگردد ) ، و كُنه و حقيقت او تجزيه مىشود ، و معناى او از ازل ممتنع مىگردد ( يعنى خدا و واجب‌الوجود و جامع صفات كماليّه با اين تفاوت و تجزيه ، از ازل ممتنع است و امتناع ازلى دارد . يا اينكه معناى او از ازليّت و اين گونه صفات مختصّهء الهيّه